تبليغاتX
بهار نارنج
پائیز بهاری است که عاشق شده است . . .
 

چه آسان بر مي خواست!

چه سخت برمي گرفتمش!

چه خندان مي آمد!

چه گريان مي بردمش!

چنين سهل و سخت

جان از كسي نگرفتم.

به تقاص كدامين گناه...

خدايـــــــــــــــــــــــــا!

قبض روح زهرا را به من سپرده اي؟!

.

.

 

آسمان را ناله فرشته اي پر كرده است

 

 

 

« اللّهُمَّ صَلِّ عَلي فاطِمَةَ وَ اَبيها وَ بَعْلِها وَ بنيها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فيها بِعَدَد ما اَحاطَ بِه عِلْمُكَ. »

                                                                                                                                                                 یا علی... یا زهرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:44  توسط بهار  | 

 

 

دلم واسه خودم تنگ شده!

کسی منو ندیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:35  توسط بهار  | 

 

هو العلیم

سلام

با توام با تو خدا ...

خودت خوب میدونی چه وضعی دارم مگه نه؟!!!!!!!!

حتما میدونی!  از بهارنارنج دیگه چیزی نمونده 

کمکم کن

تو همینجایی و هر روز   من به تنهایی دچارم

                                                  منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم...

 

                                                                                                         «همین»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:37  توسط بهار  | 

 

سلام

دلم نيومد يه مطلب جديد از نظرآهاري بخونم و لذتي كه از خوندنش بردم رو به شما هديه نكنم: 

 

دلبسته كفشهايم بود. كفشهايي كه يادگار سالهاي نوجواني اش بودند. دلش نمي آمد دورشان بيندازد. هنوز همانها را مي پوشيد. اما كفش ها تنگ بودند و پايش را ميزدند. قدم از قدم اگر برميداشت تاولي تازه نصيبش ميشد. سعي ميكرد كمتر راه برود كه رفتن دردناك بود.

مي‌نشست و زانوانش را بغل ميگرفت و مي‌گفت: خانه كوچك است و شهر كوچك و دنيا كوچك.

مي‌نشست و مي‌گفت: زندگي بوي ملالت مي‌دهد و تكرار.

مي‌نشست و مي‌گفت: خوشبختي تنها يك دروغ قديمي است.

او نشسته بود و مي‌گفت كه پارسايي از كنار او رد شد. پارسا پابرهنه بود و بي‌افزار. او را كه ديد گفت خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر كردن است و زيباترين خطر، از دست دادن.

تا تو به اين كفشهاي تنگ آويخته ‌اي دنيا كوچك است و ملال آور.جرأت كن و كفش تازه به پا كن. شجاع باش و باور كن كه بزرگ شده اي.

اما او رو به پارسا كرد و به مسخره گفت: اگر راست مي گويي پس چرا خودت كفش تازه به پا نمي كني تا پابرهنه نباشي.

پارسا فروتنانه گفت: من مسافرم و تاوان هر سفرم پاي‌افزاري بود. هر بار كه از سفر برگشتم پاي‌افزارم تنگ شده بود و هر بار دانستم كه قدري بزرگ تر شده ام. هزترتن جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد كه بايد آن را پرداخت. حالا پا برهنگي پاي افزار من است؛ زيرا هيچ پاي‌افزار ديگري اندازه من نيست.

 

 اميدوارم ما هم به پابرهنگي برسيم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:40  توسط بهار  | 



هو الرب المحمد (صل الله عليه و آله و سلم)

سلام بر والا پيامدار،‌رسول اعظم خدا.
و سلام بر صادق آلش.

سلام. عيدتون يه عالمه مبارك.
به نظرم اين مجموعه بيت ها حرف دل همه ماست به اون بزرگوارها.
ماهايي كه نمي‌دونيم با اونها چي و چطوري بايد حرف بزنيم.

گفتا منـم،‌ترنجم، انـدر جهـان نگنجـم
گفتم به از ترنجي،‌ليكن به دست نايي

گفتا تو از كجـايي كـآشفته مي‌نمــايي
گفتم منـم غـريبي از شهـر آشنـايـي

گفتا سـر چه داري كـز سر خبر نـداري
گفتم بــر آستـانت دارم سـر گـدايي

گفتا بـه دلــربايي مـا را چگــونه بيني
گفتم چـو خرمني گل در بزم دلربايي

گفتم كه بوي زلفت گمـراه عالمم كـرد
گفتا اگـر بدانـي، هـم اوت رهبـر آيد

گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت
گفتا تو بندگـي كن، كوبنده پرور آيـد

******************************************************يا علي


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 2:37  توسط بهار  | 


يكسال ديگه هم گذشت.
يكسال ديگه رو هم پشت سر گذاشتيم.
اين موقع هاست كه آدم ياد عمر از دست رفته اش ميفته. يكسال زندگي و...

و باز قصه بازي بهار با درخت. رنگ به رنگ شدن زمين و زنده شدن طبيعت.

دوستاي خوبم، همگي    خسته نباشيد!

از خداي لطيف مي‌خوام سال 86 براتون، سالي باشه
پر از طراوت و سرزندگي همچون بهار،
پر از گرماي زندگي همچون تابستان،
پر از رنگ همچون پاييز
و پر از سپيدي و اميد همچون زمستان.

از خداي لطيف مي‌خوام همه زمستونهاي زندگي‌تون پر از اميد بهار باشه و همه اميدها و آرزوهاتون مستجاب.

يه 7 سينه قرآني هم تقديم به همه‌تون:

سلام قولا من رب الرحيم.
سلام علي آل ابراهيم.
سلام علي آل ياسين.
سلام علي موسي و هارون.
سلام علي نوح في العالمين.
سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين.
سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار.

اميدوارم تو سال نو، تازه بشيم و بهاري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:30  توسط بهار  | 


هرگز نقاش خوبي نخواهم شد؛
امشب دلي كشيدم شبيه نيمه سيبي كه به خاطر لرزش دستانم در زير آواري از رنگها مدفون شد!!!



دارم تمومش مي‌كنم. تا آخر سال 85. دارم هر چي رو كه تا حالا با دستاي خودم ساختم و تازه فهميدم خودمو، دلمو به خاطر ساختنش از بين بردم، خراب مي كنم.

خداي بهار، خداي قشنگ بهار، كمكم كن خودم، خودمو خراب كنم و دوباره بهتر و قشنگ تر بسازم. يه جايي نزديك تو...


از اينكه به من لطف داريد ممنون. و از اينكه فرصت نميكنم بهتون سر بزنم شرمنده.
مراقب خودتون و دلاتون باشيد!
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 20:59  توسط بهار  | 


سلام
به اميد چكيدن همه مون!

- هزار و يك اسم داري و من از همه آن همه اسم «لطيف» را دوست تر دارم كه ياد ابر و ابريشم و عشق مي‌افتم. خوب يادم هست از بهشت كه آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسيم. بس كه لطيف بودم توي مشت دنيا جا نمي‌شدم. اما زمين تيره بود. كدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختي‌اش گرفت و دستم به تيرگي‌اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و ديوار. ديگر نور از من نمي‌گذرد، ديگر آب از من عبور نمي‌كند، روح در من روان نيست و جان جريان ندارد.
حالا تنها يادگاري‌ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشك است كه گوشه دلم پنهانش كرده‌ام. گريه نمي‌كنم تا تمام نشود، مي‌ترسم بعد از آن از چشم هايم سنگ ريزه ببارد.

يا لطيف! اين رسم دنياست كه اشك،‌سنگ ريزه شود و روح، سنگ و سخره؟ اين رسم دنياست كه شيشه ها بشكند و دل هاي نازك شرحه شرحه شود؟
وقتي تيره ايم،‌وقتي سراپا كدريم،‌به چشم مي‌آييم و ديده مي‌شويم، اما لطافت هر چيز كه از حد بگذرد،‌ناپديد مي‌شود.
يا لطيف! كاشكي دوباره مشتي،‌تنها مشتي از لطافتت را به من مي‌بخشيدي تا مي‌چكيدم و مي‌وزيدم و ناپديد مي‌شدم،‌مثل هوا كه ناپديد است،‌مثل خودت كه ناپيدايي... يا لطيف! مشتي، تنها مشتي از لطافتت را به من ببخش...
آمين
ممنون خانم نظرآهاري!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:56  توسط بهار  | 

 

آینده خاطره ایست از یاد رفته که به یاد آمدنی است

و گذشته خاطره ایست به یاد مانده که از یاد رفتنی است

و حالا ... زندگی است.

                                                                 

سلام

سلام همه تونو به امام رئوف رسوندم. سعی کردم جای شما نفس بکشم.

 و جای شما هم تماشا کنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:3  توسط بهار  | 


للهم العن العصابة التي جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت علي قتله.

سلام

چند روزيه دارم به اين آيه فكر ميكنم كه:

و من يتوكل علي الله و هو حسبه ...
بر اساس فهم من معنيش ميشه - هركي به خدا توكل كنه و فقط به اون تكيه كنه خدا براش كفايت ميكنه. خدا براش كافيه. يعني هركي بهش توكل كنه خدا بسشه. چيز ديگه اي نميخواد. يعني با تموم بي كسي هايم كسي دارم هنوز. و نه هنوز بلكه هميشه...

اينكه من چي از اين آيه ميفهمم.درسته يا غلط برام مهم نيست . مشكل اينجاست كه اصلا توكل يعني چي. اگر چه كنم يعني به خداي خودم توكل كردم. خدا گفته همه جوره پاي من ايستاده اما قضيه، قدم اوليه كه بايد بردارم.يه بسم الله اولش كه من نميدونم چطور بايد بگم و بهش تكيه كنم.
خدايا كمكم كن فقط به تو تكيه كنم. خدايا به من و دوستاي من يقين عطا كن. به حق حسين ( عليه السلام )

...........................................................................................................................................

من عازم مشهدم . اونم با دست خالي. براتون دعا ميكنم و براي خودم، كه صاحب يقين بشيم. من در مشهد امام رضا حاضر ميشم خدا كنه حضورم فقط حضور! نباشه.

راستي در آخر از محبت همگي مخصوصا سيد مرتضي آويني! ممنونم.
حلال كنيد و التماس دعا
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 1:52  توسط بهار  |